نمی دونم چی بگم که...

سلام دوستای گلم...ممنون از نظرات خوب و مفيد شما...مخصوصا راجع به نوشته قبلی...فقط سعی کنيم :

عشقی نيافرينيم و اگر به وجوذ هم اومد تا اخر پاش وايسيم

.....................................

پرنده

 

همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می آید<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بال می گشاید

و پرواز کنان می گذرد...

آدمی رانیز هوای پرواز در سر است

تا دور شود

راهش را بیابد

ودر آرامش به جستجوپردازد

همچون پرنده که بر زمین می نشیند

بال جمع می کند

دانه بر می چیند

به تور صیاد ودام خطر می افتد

آدمی نیز باز می گردد

آماده

تا خود را به زندگی و تقدیر خویش سپارد"

 

                                                   مارگوت بیگل-ترجمه احمد شاملو

 ...................................

کاش هیچ کس تنها نبود

کاش دیدنت رویا نبود

گفته بودی میمانم

اما رفتی........

و

گفتی اینجا جا نبود

من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو

ولی گویا بالی نبود

یک نفر آمد صدایم کردو رفت

با صدایش آشنایم کرد و رفت

پشت پر چین شقایق که رسید

ناگهان تنها رهایم کرد و رفت

..................................

اينم از پست امروز...لطفا نظر يادتون نره...بای

/ 7 نظر / 14 بازدید
مصطفی

سلام آقا امید. پست امروزت خیلی قشنگ بود ولی آخرش یک خورده غمگین بود.

مجيد نجاتی

سلام از شعرت خيلی خوشم اومد و نوشتم و موفق باشی. مجيد از مشهد

مصطفی

سلام. آپ نکردی چرا؟ من منتظرم نظر زیبای تو هستم

مصطفی

سلام آقا امید عزیز. خیلی ممنون که با کمبود وقتت به من سر زدی.واقعا ازت ممنونم. برایت دعا می کنم که در درسهایت موفق باشی. موفقیت تو باعث خوشحالی دوستان توست.