به روزگار نگو عاشقی چون عشقت رو ازت می گیره

می خوام تو این پست قصه شکستن یه دل و پرپر شدن یه عشق رو بنویسم…فقط و فقط از همه شما دوستای گلم میخوام نظرتون حتما راجه به این متن بگید..یه قصه واقعی!!!

………………………

نمی دونم از کجا شروع کنم..ماجرا از 1سال پیش شروع شد وقتی که دختره و پسره تو یکی از کلاسا قبل کنکور باهم همکلاس بودن..اوایل هیچ اهمیتی واسه هم نداشتن ولی رفته رفته گذر زمان این دوتا رو یه جورایی به سمت هم کشوند!!!!!!!!

تا اینکه بعد چند ماه تو فروردین ماه 86 باهم عهد بستن که باهم باشن ولی شرایط طوری بود که جز هفته ای 2-3بار بیشتر نمی تونستن باهم حرف بزنن یا همدیگرو ببینن..گذشت و گذشت

تا اینکه بعد 3ماه دیگه از دختره خبری نشد گذاشت و رفت و بی احساسی خودش رو به همه ثابت کرد…پسره موند و یه دنیا غم!!!!!!!!!!!

دیگه به کسی اعتماد نداشت ولی هنوزم دختره رو دوس داشت..

روزها گذشت و گذشت تا اینکه زمستون هم از راه رسید…با اومدن زمستون دختره هم برگشت و باز میخاست با پسره باشه ولی  هنوزم مردد بود.

با این وجود پسر بدون هیچ کینه ای حتی خودش پیشنهاد رابطه دوباره رو داد و دختر هم قبول کرد و باز هم می خواستن کنار هم بودن رو تجربه کنن…

همه چی از نو شروع شد..دختره باورش نمیشد که این پسر اینقدر دیوونست که هیچ کینه ای نداره و گذشته رو فراموش کرده!!!!!!

رفته رفته باهم صمیمی تر از لحظه پیش میشدن و همدیگرو به ظاهر بیشتر از ثانیه قبل دوس داشتن ولی…

ولی دختره هرگز قول بودن تا همیشه رو نمیداد و همینم باعث عذاب پسره شده بود!!!
دختره شده بود همه زندگیه پسره..شده بود همه لحظه هاش..اگه دختره فقط یه لحظه ناراحت میشد دنیای پسره بهم میریخت ولی همین دوست داشتنای بیش از حد هم حساسیت های پسره رو زیاد کرده بود و بیشتر از قبل دختر رو کنترل میکرد که همین باعث اختلاف میشد…

از طرفی دختر هر روز از نارضایتی خانوادش می گفت!!!!!!

پسره حتی به خاطر دختر جلوی خانوادش هم موند ولی چه فایده که…

مدتی بود اختلافاشون زیاد شده بود..دختره کم پیداتر شده بود و این واسه پسره که همه زندگیشو به پای اون گذاشته بود دردناک بود!!!!!!!!!

تا اینکه دختره تو یه روز وحشتناک به پسر گفت :خداحافظ برای همیشه!!!!!!!!!!!

زندگی پسر بهم ریخت..داشت همه چی رو نابود شده میدید..باور نمیکرد عشقش روزی بهش بگه که برو!!!!!!!!!!

نمی دونست دلیلش چیه ولی دختر خانوادش بهونه می کرد!!!!!!

کار پسره شده بود گریه کردن و زاری…دیگه هیچی واسش قشنگ نبود…

به مرگ هم فک میکرد ..حتی واسه اروم کردن خودش می خواست به چیزایی رو بیاره که ازشون نفرت داشت ولی…

دیگه دختر جوابشو نمیداد..شک های پسره بی دلیل نبود..مدتی بود که حس میکرد دیگه واسه دختره ارزشی نداره..

فکرشم نمیکرد کسی که میگفت همه زندگیشه حالا باهاش این کارو کنه!!!!!!!!

فقط ارزو میکرد یه روزی دختره پشیمون شه و….ولی دیگه این احتمال وجود نداشت چون احساس میکرد دختر به خاطر یه کسه دیگه این کار و باهاش کرد…

با زم به این نتیجه رسید که:

تنهایی و تنهایی وتنهایی!!!!!!!!!!

خواهش می کنم نظرتون رو بگین!!!!

/ 34 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاتون

دنیا مثال کوزه ای زرین است این آب کمی تلخ کمی شیرین است

سحر

سلام امید جان میدونم اون پسر خودت بودی !! ولی متاسفم هم واسه تو هم واسه خودم چون منم همچین تجربه تلخی رو داشتم اونم رفت و تنهام گذاشت چن سال گذشته گاهی وقتا میبینمش ولی هنوز ذره ای از عشقم نسبت بهش کم نشده به هرحال به تنهایی و دوریش عادت کردم ! امید جان امیدوارم مثل من سنگ صبور باشی و دیگه غصه نخوری روزگاره دیگه اگه بدونه عاشقی عشقت رو ازت میگیره!!!!!!!! [دلشکسته] ؟ یه کلبه حقیری داریم که با بلا ساختیمش میخوایم حرس روزگارو در بیاریم ! به ماهم یه سری بزن

سحر

[لبخند][گل][گل][لبخند]

سحر

manoto2020.blogfa.com

افسانه

اقا اميد نمیدونم چی بگم فقط واقا" متاسفم [گریه] تو این دوره زمونه ادمایی مثل شما کم پیدا میشن که یه نفر اینقدر بخوان وعاشقش باشن بهت افتخار میکنم بهتو به وجود ادمایی مثل تو از حزفات فهمیدم که هنوز دوسش داری ومیخوایش پس باتمام وجودم ارزو میکنم برگرده ....... برکرد ببین دوست داره با تمام وجوش برگرد و نذار یشتر از این بشکنه[گریه]

ارمین

nemidooam chi begam vali vagahan az tahe del arezoo mikonam oon dokhtar taghase karesho pas bede[منتظر]

مريم

سلام دیروز اومدم و زندگی نامتونو خوندم راسیاتش دیشب تا الان دارم بهتون فکر میکنم نتونستم شما و زندگی نامتونو و اتفاقاتی که براتون اافتادرو فراموش کنم دیروز با تکبر و غرور گفتم اول باید به کسی که دوستش دارید اعتماد کنید بعد دوستش داشته باشین ولی الان میبینم سخته چون من بعد از دو سال جواب ندادن به یه اقا تسر تازه فهمیدم ...... دوست ندارم مسخرم کنید ولی خیلی میترسم توی این 16سال اصلا اقا تسرارو قبول نداشتم ولی این اقا تسر تفکرات 16سالمو ریخت به هم راسیاتش داستان زندگی شما منو متحول کرد من کسی رو ندارم که درد دلمو بهش بگم حالا از شما میبرسم ایا ممکن یه اقا تسر بتونه چشمشو روی بقیه ببنده و عاشق بشهایا این کسی که میگن هستن اقای محترم خواهش میکنم به معنای واقعی کمکم کنید نمیدونم چطوری ولی....... من زیاد به کامتیوتر و اینترنت وارد نیستم هر روز همینجا سر میزنم تا یه هفته ی دیگه امروز 2/11/88 منتظرم

ستاره

سلام خیل وقته فکر می کردم پسرا قلب ندارند وقتی نوشته ات خوندم تازه فهمیدم شما پسرا قلب دارید دعا می کنم کسی چشم به راه نمونه [گل][گل][قلب][گل][گل]

جواد

سلام به گرمیه تنهایی و سختیه دوست داشتن میدونم چی میگی چون دوچارشم اما بدون زندگی همینه آدما فقط خودشون و می بینن و میخوان خودشونو از این منجلاب بالا بکشن حتی به قیمت غرق کردن دیگران . به قول آلبرت انیشتین : زندگی مثل دوجرخه سواری می مونه برای حفظ تعادل همیشه باید در حرکت باشی. خوشحال میشم به وبم سذی بزنی منتظرتم بای رفیق

ملیحه

سلام اقا امید خیلی قشنگ بود من درک میکنم ولی همیشه دخترا نیستن که میرن گاهی وقتا این اقایونن که میرن و دیگه به روی خودشون هم نمیارن خیییییلی دلم گرفت[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] به منم سری بزن خوشحال میشم