شبي كه بغض عشق تمام وجودم را مي فشرد و از بي همدمي دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم يك دفعه چشمم به ستاره اي اقتاد كه جور ديگري به من چشمك زد و احساس كردم مثل بقيه نيست پس او را به خانه ي زخم خورده ي دلم با تمام وجود دعوت كردم و ستاره درخشيد تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز آرزوي رسيدن شب را مي كردم به عشق ديدن آن ستاره حتي روزهاي من هم رنگ شب گرفته بودند عاشق شب و متنفر از روز شدم شبي كه مثل هر شب براي ديدن ستاره بي قرار بودم هر چه نشستم نيامد نيمه شب بود و همه ي ستاره ها بودند جز ستاره ي من براي يك دم قلبم ايستاد و از ترس آنكه او را از دست داده باشم چشمهايم را بستم ناگهان صداي رعد و برق مرا به خود آورد چشمهايم را باز كردم با ديدن گريه ي آسمان طاقت نياوردم بغض گلويم را فشرد فرياد زدم دلم شكست گريه كردم شب بعد دوباره رفتم ولي اين بارهم نه از ستاره خبري بود نه گريه ي آسمان فهميدم اشك آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود براي هميشه آسمان كه مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش عادت كرد اما من هنوز كه هنوز است شبها براي ديدن ستاره ام همان ستاره ي بي معرفت زير آسمان جلوي نگاه تمسخر آميز ستارگان ديگر به خود براي آمدنش اميد مي دهم و ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نمي كنم و نگاهم بعد از او به هيچ ستاره اي خيره نمي شود

.........................................................................................

اگر مي داني در اين جهان كسي هست


كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،
مهم نيست كه او مال تو باشد ،
مهم اين است كه فقط باشد :
زندگي كند ، لذّت ببرد
و نفس بكشد

.........................................................................

آه

          

باران باران

شيشه ی پنجره را باران شست

                                         

از دل من اما

                                                          

چه کسی نقش تو را خواهد شست

 

...................................................................

اگه به ندای دلت اعتماد نداری حتما این مطلب بخون...حتما تا اخرش:

کوهنورد به سختي بالا ميرفت سنگها را يکي پس از ديگري پشت سر مي گزاشت


در اين کشاکش ناگهان پايش لغزيد
و از طناب جدا شد
کوهنورد هر چه بالا رفته بود داشت بر ميگشت
و تمام لحظات زندگيش را مرور مي کرد
يک لحظه
با تمام وجودش از خدا کمک خواست
ودر همان لحظه طنابش به صخرها گير کرد
و بعد از چند لحظه
از خدا خواست تا در سرما يخ نزند
در همان لحظه صدائي آسماني
ندا داد که طناب را رها کن
ولي چون در آن کولاک جائي را نمي ديد
ترسيد
و به ندا اهميت نداد
ندا دوباره برخواست ولي باز ترسيد
هنگام صبح
وقتي کوهنوردان در آن مسير مي رفتند
جسم يخ زده او را يافتند
در حالي که
با زمين کمتر از يک متر فاصله داشت
 
پس بيائيد به ندا اعتماد کنيم

.....................................................................

 

در خواب ناز بودم شبي ديدم کسي در ميزند در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا..... غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند

.........................................................

يادت باشه اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

.......................................................

خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي اگر چون من به مرگ ارزو ها مي رسيدي پشيمان ميشدي از اينكه عشق را افريدي

 

/ 1 نظر / 14 بازدید

سلام اميد جان متنت رو خوندم موفق باشی